|
برگ سبز
|
||
|
شعرهای محسن عابدی جزی |
در اوج آسمان اثری از تو مانده بود
در آشیانه مشت پری از تو مانده بود
فرقی نکرد، هیچ، فقط پیش از این خبر
تنها امید مختصری از تو مانده بود
آرام و بیصدا خبرت را شنید و مرد
مادر که زندهی خبری از تو مانده بود
جای شنیدن نظرات تو، آینه
مشتاق دیدن نظری از تو مانده بود
فرزندها به راه پدر میروند، حیف!
ای کاش لااقل پسری از تو مانده بود
ز شوق آمدنت تازه میشود جانها
شبیه دشت که گل میکند ز بارانها
چنین که درس محبت دهی، گمان نکنم
که جمعه بسته شود لحظهای دبستانها
برای آمدنت ای سوار سبز قبا
چراغها همه سبزند در خیابانها
به دوش نیزه سوارند همچنان، شاید
هنوز در پی تکذیب توست قرآنها
دوباره زخم تو سر باز کرده در جانم
دوباره پُر شدهاند از نمک، نمکدانها
طلوع کن که بیابیم با تو عاقبتی
شبیه عاقبت آفتابگردانها
بتاب! بلکه جهان غرق آفتاب شود
بخند! تا همه بنیاد غم خراب شود
بیا و پنجرهی روبروی من بگشای
بیا که پنجرهام رو به آفتاب شود
حریفِ مستیِ یک جرعهی نگاه تو نیست
تمام پیکرهی تاک اگر شراب شود
هنوز یک غزل از تو جلوترم در عشق
غزل بگو که دلم با تو بیحساب شود
دو راه مانده، یکی زندگی و دیگر تو
از این دو راه یکی باید انتخاب شود
تو عاشقانهای از جنس کوثری بانو
نجیب و پاک و زلال و معطری، بانو
عجیب نیست که مادر مقدس است و عزیز
که تو نهفته به معنای مادری، بانو
تو پارهی جگر مرتضی علی هستی
اگر چه پارهی جسم پیمبری بانو
دلی شکستهتر از پهلوی تو دارم من
چنین شکسته دلی را نمیخری بانو؟
شکستهای همه دیوارهای بی در را
ولی شکستهی دیواری و دری بانو
ز بی وفایی ما خاکیان به پیش خدا
بگو شکایتمان را نمیبری بانو
فقط علی است که غمخواریت کند، هر چند
تو خود شکستهی غمهای حیدری، بانو
در این غزل که تو بیت الغزل شدی، بی شک
تو نیز منتظر بیت آخری بانوخمیازه میکشند به پستو تفنگها
سلطان حسین میپرد از خواب جنگها
آیینهها اگر چه لطیفاند و دیدنی
باید که بشکنند در آیینِ سنگها
یا گوشها کرند در این شهر سوت و کور
یا اینکه روزهدار سکوتند زنگها
دریا دگر هراس ندارد، بزن به آب
چندی است مردهاند به ساحل نهنگها
خرده حساب آینه و سنگ، صاف شد
پیداست از تلألو این خرده رنگها
کار تو تا همیشه تمام است، ماه من
حالا که منقرض شده نسل پلنگها
ابرها باران آمدنش
را پچ پچ کردند
در گوش کوه،
و کوه
در جریان گذاشت رود را
و رود رهسپار دریا شد
دل دریا
آنقدر شور آمدنش را زد
که خشکید
و نازل شد
وحی باران
بر پیامبر خاک
و اینک
دینداری گلها
تو یوسفی و نگاهی نمیکنی به حریفی
که لاف عشق زند با چنین کلاف نحیفی
تو آفتابی و حتی به لب نیامده حرفی،
تمام آینهها را به یک نگاه، حریفی
طلوع کن که لطافت ز خاطر همه رفته
طلوع کن که چنان آفتابِ صبح، لطیفی
تو مثل قافیه هستی و در ردیف کناری
تو مثل قافیه هستی و در کنار ردیفی
و ممکن است که روزی تو را به چنگ بیارم
چه آرزوی بزرگی! چه احتمال ضعیفی!
جایی برای گلایه باقی نمیماند
آنان که بر آمدنت
میخندند
بر رفتنشان
گریه میکنی
و آنان که بر آمدنشان
میخندی
بر رفتنت
گریه میکنند.
باد پرسید ز برگ:
- همه گویند که سرو آزاده است
نظرت چیست تو دربارهی این؟
برگ غمگین شد و گفت:
"ناجوانمردترین سبز زمین"!
- ناجوانمردترین سبز زمین؟!
فهمِ کم عقلیات از روی کلامت ساده است
حافظ و سعدی و فردوسی و باقی همگی میگفتند
این که سرو آزاده است ...
گفت: هر کس که بگوید این را
بی گمان سرو فریبش داده است.
باد پرسید: چرا؟
برگ چنین داد جواب؛
فصل پائیز تو دانی ز چه رو برگ درختان ریزد
- گفت: آری!
بی شک از سردی پائیز بود
سر تکان داد و چنین داد جوابش را برگ:
- گفت: تا سرد نباشد بدن لخت زمین در پائیز
همه پیراهن برگ
از تن خود به در آرند و روی دوش زمین اندازند
و در این کار شریکاند همه
اما سرو
سرو، بی دردترین سبز زمین
لفظ آزاده کجا سرو کجا
ناجوانمردترین سبز زمین
برگِ بیجان به همان حالی که از وزش صحبتِ باد
به زمین میافتاد
اینچنین گفت کلام آخر؛
روزی آخر به تن سرد خزان پوش زمین
جریان مییابد جریان دگر
لیک نه از سر همسانی با سنگدلانی چون سرو
بلکه از حرمت خشکیدن تنهای درختان دگر.
|
|